نیامد چه‌ها که بر سر من... - پارانوئیدهای من >
پارانوئیدهای من
هر طایفه‌ای به من گمانی دارد... من زان خودم چنانکه هستم هستم

در چند سال گذشته، چندین بار از چند نفر جمله‌هایی به این مضمون شنیده‌ام که «چقدر سخت و سنگی»، و خب که چی؟

اون روز اما شاید ترس از فرو رفتن در همون سیاه‌چاله‌ی تنهایی بود که دلم خواست حرف بزنم، هر حرفی، فقط حرف بزنم، شماره‌ی همکار جان رو گرفتم که در طبقه‌ی دیگه‌ایه، بی اینکه حرفی داشته باشم، گفتم «فقط می‌خواستم معاشرت کرده باشم»، گفت «بهت نمیاد»، چند روز پیش هم با هم رسیدیم دم شرکت، من رفتم تو و او تا ماشینش رو پارک کنه طول کشید و آسانسور اومد و من رفتم بالا، پیاده که می‌شدم دکمه‌ی آسانسور رو زدم تا دوباره برگرده همکف، فهمید و همین که رسید پشت میزش زنگ زد و بین صحبتش گفت «اصلاً بهت نمیاد»! شاید انقدر سخت و سنگ شده‌ام که دیگه مهربونی کردن، مهربون بودن به من نمیاد...

تگ‌ها:زندگی
شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٤ - ٤:۱٩ ‎ق.ظ -   پيام هاي ديگران() -