عمیق‌ترین جای جهان - پارانوئیدهای من >
پارانوئیدهای من
هر طایفه‌ای به من گمانی دارد... من زان خودم چنانکه هستم هستم

خیلی وقته که کنار اومده‌ام با این موضوع که همیشه، همه، کسان دیگه‌ای را بیش‌تر از من دوست دارند، چون اون کسان دیگه یا فرزند اول هستند یا بچه‌ای هم سن و سال‌تر با فرزندان خودشان، عشق اول هستند یا آدم آخرین رابطه، دوست قدیمی‌ترند و گوهرند یا دوست جدیدترند و زَرند! من همیشه یه نفر هستم اون وسط مسط‌ها، اون گوشه‌کنارها، کم‌رنگ، محو...

راستش رو بخواهید گاهی هم انتخاب خودم بوده که در خاطر دیگران، یک سایه باشم بین پررنگی سایرین، اما این روزها تنهایی عزیز و دوست‌داشتنی من که در اون خوشی و خرمی خودم رو داشته‌ام همیشه، تبدیل شده به یه سیاه‌چاله‌ی ژرف و تاریک، نمی‌دونم از کجا شروع شد؟ شاید از اون روز که گفتم «ولی قول بده که حتماً خوشبخت شی» و مثل این بود که کلیدهای خونه‌ی مشترک یه رابطه‌ی چندین ساله رو گذاشته باشم جلوی آینه، روی میزی، جایی.. و رفته باشم... /+/

تگ‌ها:زندگی
پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٤ - ۸:٤۳ ‎ب.ظ -   پيام هاي ديگران() -