بی سرزمین‌تر از باد - پارانوئیدهای من >
پارانوئیدهای من
هر طایفه‌ای به من گمانی دارد... من زان خودم چنانکه هستم هستم

اینکه کسی که روزی دوستت داشته و برای به دست آوردن دلت و خودت تلاش کرده، بعد از مدتی ناامید از تو، می‌ره دنبال زندگیش و آدم دیگه‌ای وارد زندگیش می‌شه، موجب یک حس عجیبیه، شاید آدمی انقدر خودخواهه که با اینکه هیچ میلی به بودن با اون فرد و داشتنش نداشته، با اینکه حتی وقتی او رو در آغوش شخص دیگه‌ای می‌بینه، هیچ ذره پشیمونی نداره، در ناخودآگاهش می‌خواد اون همیشه مشتاق و شیداش باقی بمونه! نمی‌دونم اما هر وقت این داستان تکرار می‌شه، خوشحال از اینکه وارد زندگی این آدمی که روزی شاید نه خیلی دور من رو دوست داشته نشده‌ام؛ وقتی او رو با آدم جدید زندگیش می‌بینم فکر می‌کنم چقدر بهم میان و بعد فکر می‌کنم چقدر ما دو نفر به هم نمیومدیم و چقدر من به هیچکس نمیام و خب می‌دونید به هیچکس نیومدن یکطورایی غمگینه.

تگ‌ها:زندگی
سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٤ - ٤:٢٠ ‎ق.ظ -   پيام هاي ديگران() -