پارانوئیدهای من >
پارانوئیدهای من
هر طایفه‌ای به من گمانی دارد... من زان خودم چنانکه هستم هستم

در آخرین روزهای 29 سالگی، هنوز به دختر بیست و دو-سه ساله‌ای فکر می‌کنم که تو را بسیار دوست می‌داشت و فراموشم نمی‌شه شور و شوقش، شادیش از این که کسی را -تو را- دوست می‌داره...

 

*تیتر از فروغ فرخزاد /+/

تگ‌ها:مخاطب خاص
سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٥ - ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ -   پيام هاي ديگران() -

حال مسافری رو دارم که دلش هوای برگشتن داره،

 

همیشه...

تگ‌ها:زندگی
جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥ - ٩:٢٧ ‎ب.ظ -   پيام هاي ديگران() -

گفتی مرگ یه دفعه و شیون هم یه دفعه، فکر کردم حواست نیست و یا شاید حواست هست و برات مهم نیست که از مرگ من حرف می‌زنی...

همه‌ی این سال‌ها، خیلی اشک‌ها رو نریختم، خیلی بغض‌ها رو قورت دادم، خیلی لب گزیدن‌ها رو میون خنده‌ها گم کردم، اما مرگ... یک بار نبود، زیر آوار دوری و دلتنگی و خاطره، انقدر مرده‌ام، انقدر مرده‌ام که خودم هم حسابش رو ندارم.

 

*تیتر از فاضل نظری

تگ‌ها:مخاطب خاص
جمعه ۱٥ امرداد ۱۳٩٥ - ٢:٤٩ ‎ق.ظ -   پيام هاي ديگران() -

راز شاد بودن رو نمی‌دونم اما راز غمگین نبودن، در واقع راز بیش از حد غمگین نشدن اینه که:

  1. از کسی انتظار [خوبی] نداشته باشی.
  2. خودت رو با دیگران [چه کهتر و چه مهتر] مقایسه نکنی.
تگ‌ها:زندگی
شنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٥ - ٢:٤٤ ‎ق.ظ -   پيام هاي ديگران() -

پرسید: برای این آگهیتون «بازنشسته برای نظافت و آشپزی»، آشپزی حرفه‌ای باید بلد باشه؟

خیلی دردم اومد...

تگ‌ها:زندگی
پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٥ - ۸:۱٤ ‎ق.ظ -   پيام هاي ديگران() -

در یک سنی، به خصوص بعد از بعضی ناملایمات، آدم یک چیز بیشتر دلش نمی‌خواهد: اینکه ولش کنند راحت باشد! حتی از این هم بهتر: جوری رفتار کنند انگار مرده‌ای!

 

                                                                           لویی فردینال سلین/ قصر به قصر

تگ‌ها:کتاب
پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳٩٤ - ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ -   پيام هاي ديگران() -

کسی رو تطمیع بکنید که یا آرزویی داشته باشه و یا دست‌کم جرقه‌های امید در دلش خاموش نشده باشه.

:)

تگ‌ها:زندگی
سه‌شنبه ٢٢ دی ۱۳٩٤ - ٤:۳٤ ‎ق.ظ -   پيام هاي ديگران() -

کسی رو تهدید بکنید که هم چیزی برای از دست دادن داشته باشه و هم به اون چیزها وابستگی داشته باشه.

:)

تگ‌ها:زندگی
سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳٩٤ - ٦:۱٤ ‎ق.ظ -   پيام هاي ديگران() -

اینکه جز خوبی ازم یاد نکردی و نمی‌کنی، حتی اینکه یادم کنی یا نکنی تفاوتی به حالم نداره؛ ترجیح می‌دادم وقتی که می‌گی جز خوبی از من ندیده‌ای، می‌تونستم بگم «منم».

تگ‌ها:مخاطب خاص
جمعه ٤ دی ۱۳٩٤ - ۳:۳٤ ‎ق.ظ -   پيام هاي ديگران() -

طوری رفتار می‌کنند مثل اینکه خودت عقل و شعور نداری و بهتر از تو می‌دونند چه کاری رو باید چطور انجام بدی! اینکه چه لباسی رو چه زمانی باید بپوشی، اینکه نحوی رفتارت با کسی که برای موضوعی به تو سپرده شده چگونه باید باشه و...

یه بار هم که اعصابت برنمی‌تابه و می‌گی: عزیزهای من، خب شما فلان کار رو [که نظرتون بهش نزدیک‌تره] بکنید! بهشون برمی‌خوره و خب تو هم که تحمل نداری ناراحت ببینیشون همه‌اش با خودت می‌گی که اینبار هم چیزی نمی‌گفتی، انقدرها که مهم نبود... .

نه اینکه من خودم هیچ‌وقت حرفی نزده باشم که بعدش متوجه شده باشم مفهومش این بوده که من صلاح تو رو بهتر از خودت می‌دونم، زده‌ام، بلافاصله هم پیشمون شده‌ام، این رو هم اینجا می‌نویسم تا دست‌کم خودم یادم بمونه که گاهی با یه جمله ساده چه مفهوم و حسی رو به مخاطب القا می‌کنیم، با اون لحن تمسخرآمیز هم!

پ.ن: وقتی [برای نمونه] جلوی یک نفر انسان طاس درباره‌ی افراد کم‌مو حرفی می‌زنید که اعتراض وی رو برمی‌انگیزه، حالت حق به جانب به خودتون نگیرید که: «کلاً گفتم، همه چیز رو به خودش می‌گیره»! 

تگ‌ها:زندگی و فرهنگ
جمعه ۱٥ آبان ۱۳٩٤ - ۳:٢۳ ‎ق.ظ -   پيام هاي ديگران() -